
خشکیِ دیدهء ما از سرِ بی دردی نیست می توان با دلِ خون درد کشید و نگریست گریهء مرد نه ننگ است ولی همچون شمع تا تورا خوار تصور نکند شعله,,بایست درد اگر دانی و درمان نبُود جانسوزاست نه به جانسوزی دردی که نمی دانی چیست می ننوشیده به ما تهمت مستی بستند سرخیِ سیلی و می در نظرِ خلق یکی ست سرِxa0 مخمور و سرِxa0 مست چه فرقی دارد ? هر سری هست تورا می خورد اخر بر نیست نیست کس در به جهان امدنِ خودxa0 مختار آدمی بردهء جبراست اگر باید زیست هر نظر هیبت و هر دیده مقامی دارد هر نظر را که به هر دیده نباید نِگَری...
ادامه مطلب