هرچه بر آینه رفت از سر یکرنگی رفت
آنکه یک عمر دل آیینهء تصویرش بود
هرزمان دید که در سیطرهء سنگی رفت
ای زلیخا کُشِ از عشق گریز ای یوسف
از تو شد پیرهنی پاره به ما ننگی رفت
سرفراز آنکه به رغمِ سرِ ناساز جهان
ناخوش احوال پیِ سازِ خوش آهنگی رفت
هیچ سازی به خوش آهنگی یکرنگی نیست
نی به نیرنگ بدل شد چو پیِ رنگی رفت
بعداز آنی که به لب جانِ دل آورد آمد
پیش از آن وقت که دل را بزند چنگی ,,رفت
عاقبت موج به دلسنگی ساحل پی برد
گرچه با خاطرِ رنجور و دلِ تنگی رفت
"محمد جعفر غلامی,,,آبدانان"
+ نوشته شده توسط محمد جعفر غلامی در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 12:58 |
دلقک...ما را در سایت دلقک دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 58