می توان با دلِ خون درد کشید و نگریست
گریهء مرد نه ننگ است ولی همچون شمع
تا تورا خوار تصور نکند شعله,,بایست
درد اگر دانی و درمان نبُود جانسوزاست
نه به جانسوزی دردی که نمی دانی چیست
می ننوشیده به ما تهمت مستی بستند
سرخیِ سیلی و می در نظرِ خلق یکی ست
سرِ مخمور و سرِ مست چه فرقی دارد ?
هر سری هست تورا می خورد اخر بر نیست
نیست کس در به جهان امدنِ خود مختار
آدمی بردهء جبراست اگر باید زیست
هر نظر هیبت و هر دیده مقامی دارد
هر نظر را که به هر دیده نباید نِگَریست
با دلِ سر به هوایش چه کسی میداند?
که کِشد بر سر او شانه و بر شانهء کیست
محمد جعفر غلامی,,آبدانان
+ نوشته شده توسط محمد جعفر غلامی در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 16:8 |
دلقک...ما را در سایت دلقک دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 62